شعري از داود عليپناه روستايم كزج
كزج! نامت چه بي همتاست در پهناي بس پهناور ايران زمين زيباترين واژه هاست نقش تو در پس هر نام و نشان خود موجبات فخر ماست زادگاهم، روستايم، جان پناه دودمانم يادگاران پدر، مادر، نياكانم نام تو، ديرين ترين يادگارم شاهد شيرينترين خاطراتم بنازم نازين نامت، قدو بالا و اندامت تو هم، چون روستاهاي دگر در كنجي از جغرافياي خطّّّّۀ آذربايجان مثل غربت زدگان همچو گنجي، بي نشان گوهري در دانه اي وكوهايت چون صدف بر گرفته، مادرانه، در ميان بادهاي سرگران با ناله هاي بي امان پيجان در كوه وكمر، كوهسار نجوا كنان راز هاي بي شمار زآنچه آمد بر سر و آنچه كه از سر گذشت گويا، پير كنعاني و ياران جملگي، آوارگان همچو يوسف، قعر چاه روزگار، افتادگان هر يكي آواره شهري، دياري گشتگان برخي دگر، با تو وداع جاوداني كردگان آرزومندان ديدار توند، جمله ياران و باقي ماندگان مردمانت، صادقند و سخت كوش برترينان نجابت، فرّو هوش درّه هايت، هولناك كشتزارانت همه سرسبز و پاك خوشه ها، رنگين، آويزان تاك خانه هايت تنگ هم، آفتابت تابناك كوهايت سرافراز و ريشه هايش، عمق خاك چشمه هايش از خروش، سنگ خارا، كرده چاك در فرازيّ و نشيبي تند، دشت و دامنت راحت چوپان، چراي گلّههاست يادم آيد، بچه بودم زير سقف بي كران آسمان در پشت بام از شامگاهان تا سحر محو در تابي نهايت از ستاره بسته نقشي تا ابد، برلوح خاطر، ماندگار آسمان، يكدست و صاف صحنه پرواز رؤياهاي ناب مي گرفتم اوج، با بال خيال دور مي گشتم ز بام، مي رسيدم بر ماه آن فضاي ساكت و بي التهاب قبل از طلوع آفتاب در خروسخوانان صبح پر شتاب در هياهوي به هم پيوستن برّه ها با نوازشهاي آهنگيني از زنگوله ها تارو پود شامگاهان ميگسست دست وپاي خواب و رؤيا ميشكست بار ديگر، از پشت كوه خاوران مهر رخشان، بي امان در زنگ بيداري دمان اي پسر برخيز! شب برفت و روزي دگر از ره رسيد! |