روستاي كزج- مطالب خواندنی (جديد)
ترجمه حيدربابای شهريار به فارسی

حذف تصاوير و رنگ‌ها

ترجمه حيدربابای شهريار به فارسی

  بنام خداوند وجان وخرد            کزين برتر،انديشه برنگذرد

 

  مقدمه ای کوتاه ، بر ترجمۀ دو اثر از شهريار

  آنچه قلم می تراود ، بايد دارای روح ، رسالت واحساس وظيفه باشد ، ورنه محکوم به فنا وفراموشی است .منظوراز رسالت ووظيفه ، همانا چيزی جزداشتن انگيزۀ انسانی ِلازم وکافی باهدف آگاهی وارتقاء بخشی به فرهنگ عام ِ مردمان درمحدودۀ جغرافيايی مشخص ، بنام يک ملت نيست . در ترجمه ،اگـــــــرسادگی

و ساده نويسی ( نه ساده انگاری ياساده انديشی ) به يک سنت فرهنگی بَـدَل شود بی گمان پيمودن راهـهای پيچيده درعرصه های اجتماعی وفرهنگی هم ساده هم امکان پذيرخواهد بود . اثرپيش رو، ترجمــۀ دوسروده ، ازشاعـرفقيد ومردمی ِ ايران زمين ، محمد حسين بهجت تبريزی (شهريار) ، به نامهای « حيدربابا» و  « خان ننه» ، اززبان آذری به زبان فارسی راشامل می شود .

اصولا" ترجمۀ يک اثرغيرمنظوم (نثر) ، به مراتب ساده تراست ازترجــمۀ يک شعر(نظم) ، بخصوص اگرترجمۀ شعری ، اززبانی به زبان ديگروآن هم درقالب   شعرمطرح باشد ، چرا که دراين حالت ، وظيفۀ مترجم حسّاس تراست . اصلی ترين وظيفۀ مترجم ، امانت داری وجلوگيری ازواردشدن خدشه به اثـــــر اصلی است . حيدربابا ، هم دل نشين است وهم دارای لطافتهای بی بديل انسانی ، که هموطنان فارسی زبان به دليل آشنايی ِ اندکشان به زبان آذری قادر به خواندن آن نيستند . به همين دليل انگيزه لازم رابدست آوردم تابتوانم باترجمۀ حيدر بابا هموطنان فارسی زبان را بااين شاهکار، وتاجايی که بضاعتِ اندکم ياری نمايد ، آنان راباحال وهوايی که ، شهريار درآن ، حيدربابا راسروده است ، آشناترکنم .

  اميد وارم درترجمۀ آن ودرانجام وظايف شاگردی خود در پيشگاهِ بزرگان عرصۀ ادب وهنراين مرزوبوم و روح بزرگ شهريار، سربلند بيرون آيم . بايد اذعان کنم ، هرترجمه ای ، در بهترين حالتِ آن نمی تواند بااثراصلی برابری کند ، نقصانها ونارسايی ها در کارترجمه اجتناب ناپذيربوده وگريزی ازآن نيست . بخصوص قطعۀ بلندی چون حيدربابا که به زبان آذری سروده شده ودربسياری از موارد در آن ازواژگانی استفاده شده که معادل فارسی ندارند ؛ لذا برای جايگزينی حتی الامکان سعی براين بوده که درانتخابِ واژه های مناسب ونزديک به مفهوم اصلی ، نهايت دقت ، بکارگرفته شود . بی گمان توفيق درکارترجمه همواره نسبی است . در پايان ، ضمن اعتراف به عجز خود ، در به انـــــــجام رساندن وظايف شاگردی خويش،ازمحضر همۀ بزرگان اهل قلم وانديشه ، بخاطروجودنارساييها پوزش طلبيده ،اميدوارم،ازپيشنهادات ، انتقادات وراهنماييهای دلسوزانــــۀ شان اينجانب را بهره مند سازند .

  داود علی پناه ِ کــَــــزَج

 

  1 - حيدر بابا ، هنگام غرّشهای رعد و برقها

  - وقت جاری گشتن آبهــــا، ســــيلابـــــها

  - دختران ، صف بسته ، مات صحنه هـــا

  ســـــــلام مـن بر آن فـــــّر وتـــَـــبارت

  رََوَد نـــــامـــی ز من هم ، بر زبــانـــت

    2 - حـيـدر بـــابـــا ، وقــت پـرواز کـــبـکــــها

  - به هنگـام جـهيـدن ها ، ز زيـر بـوتـه هـــا

  - در اضطراب است و دوان ، خرگـوش هــا

  - وقت شکوفا گشتـن بـاغـهـا و غـنـچـه هـا

  سزاوار است ، ز ما هم يــــــاد گردد

  همـــــــه دلهای ناشاد ، شــــاد گردد

  3 - به آن دم ، بــــاد نوروزی ، وزان گردد

  چادرها ی برپا ، يکسر واژگــون گردد

  - زمانی راکه گلها ، غنچه هاشان بشکفند

  - ابرباران زای ، آب از پيــراهن ، چـکنــد

  زنـده بُِِـوَد ، آنکه ٬ ز ما يــاد کـــنـــد

  به اميدی ، تمام درد ها ، درمان شود

  4 - حيدر بابا ، جای جايت ، گرمِ مهر تابان

  - رُخت خندان ٬ چشمه ساران تو٬ گـريان

  - کودکانت ، دسته گلــها ، بسـته بنــــدان

  همره بادش فرستی ، بوی آن را ٬ سمت ما

  شايدم ، از خفتگی بيـدار گردد ، بخــت مــا

  5 - حيدر بابا ، رو سفيدی و سر افرازی ، تراسـت

  - همه جايت ، پر از باغ و پر ازچشمه ، تراسـت

  - بعد ما ، سرزندگی ، پايند گيـها هـم ، تراسـت

  دنيا يکسر ، قضا ، قدر ، گم گشتگی است

  قـدّ دنـيا ، بـی پـدری ، بـی پسـری اســـت0

  6 - حــيــدر بابا ٬ راه مان ٬ از هم جـــدا گشـــت

  - عمرآخرشد و از کف ِبِرَست٬ فرصت برگشت

  - ندانستم ، چه آمد؟ بــر ســر زيــبــا رخــانــت

  غافــل از گرد نـه ها ٬ پيـچ و خـم دوران

  نا گه از نيستی و گم گشـتـگی و هـجران

  7 - حيدر بابا ٬ جوانمرد ٬ حق نعمـت ٬ پاس دارد

  - عمــر کوتــاه اســـت و صـيـدش ٬ نــرهــانـــد

  - نـا مــرد هــم ، عـمــر بــه آخــر ، نـر ســانــد

  حتم دان، جاويد گردد ، نامتــــــــــا ن حلالم کن ، اگرحاصل نشد ، ديدارمان

  8 - حـيـدر بابا ، ميـراﮊدرت ، آواز خـــوان

  - جای جای روستا ، آنگه ، نغـمه خـوان

  - عاشق رستم ، با ساز خود نجوا کـــنان

  يادت هست ؟ دوان بوديم و با شتاب ؟

  چون پرنده ، پرواز کنان و بی تــاب ؟!

  9 - محله ی شنگل آوا ، سيب های نامی اش

  - گه گاه ، بـه آنجــا رفـتــن ومهـمــانی اش

  - با سـنگ هــا ، سـيــب و بـه انــدازی اش

  همچون خوابی شيرين ، مانده به يادم

  اثـــر گــــذار روح و پـــود و تــــــــارم

  10 - حيدر بابا ، غاز های برکه هات

  - باد های سوزناک قـلّه هــــــات

  - بهاران و پائــيزان دشـت هـات

  بــه چشمانم ، پــرده ای از سيـنماســت

  در خلوت خيالم ، هنگامه ی سفرهاست

  11 - حيدر بابا ، قره چمن و جاد ّه اش

  - بگوش آيــد ، آوای جـاووشــانـش

  - درد و بــلای راهـيـان کـربــلايــش

  افـتد به جـــا ن آزمـنـد رهـزنـان

  تمدّن دروغين ، زده نيرنــگمان

  12 - حيدر بابا، شيطان ، مکرکرده است

  - مهرومحبت را، زدلها ، کنــده است

  - روز هامان از سيه ، آکـــــنده کـرد

  خـلق را ، يک يک ، به جان انداخته

  آشتی هارا بـه خـون خود ، نـشـانده

  13 - آدمی ، گراشک بيند ، خون نريــزد

  - هر که انسان است ، خنـجررا، نبند د

  - کور جو بگرفت ، دستانش نـلـــغزد

  فردوسمـان ، سوی دوزخ گشتن است

  ذی حجه مان ، رنگ محرم شدن است

  14 - باد پائـيزی ، چـو ريـزد ، بـرگ هـا

  - ابر ، تازان ، ازکوه ، سوی روستا

  - تا موذ ن ، ســر دهــد ، آوازهــــا

  حرفهای جا نگدازش ، دلها می گداخت

  به درگاه خداوندی ، درختان ، سـرنهـاد

  15 - پر نشود ، از شن وسنگ ، چشمه ها

  - نـپـژمـرد ، نـيـفـسـرد ، بــاغـچـه هــا

  - سـير شـونــد ، پــيـاده و ســواره هــا

  خوشا بحال چشمه ای که جاری است

  نگاه او، سوی افق ، باقـــــــی است

 16 - حيدر بابا ، به سنگ و کـوه ، پــرند گان

  - ترانه خوان ، کبک ، پی اش ، جوجکان

  - از بره ها ، سيـــاه ، سـپــيــد رنـگـــــان

  باردگر می شدم ، روان ، سـوی بيابان

  سرمی دادم :" شبان ، برّه ، بر گردان "

  17 - حيدر بابا ، به کشتزار آبی و هموار

  - چـشـمه ، جوشان ، ميانه ی چمنزار

  - شـنا کـنـان ، پــونــه ، روی آ بــشار

  پــرنــدگـان زيبا ، ا زآن ، گذرمی کنند

  خلوت کرده ،از چشمه ، آب می نوشند

  18 - وقت درو، داس ها ، سنبل ، درو می کنند

  - توگويی که ، شانه ، به گيسوان زنــنــد

  - شـکـارچـيـان هم ، پـــی بـلــدرچـيـنـنـد

  دروگران ، دوغ شان ، ســر کــشــنـد

  پس از چرتی ، دوباره مشغول شوند

  19 - حيدر بابا ، وقـت غـروب ، به روسـتـا

  - کودکان ، بعد از شام ، برای خــــواب

  - از پشت ابر ، مــاه ، چشمک زنـــــان

  قصّه ای هم ، زما به آنان ، بگوی

  به قصّه اش ، ز غصّه ، بسيارگوی

  

  

  20 - مادر بزرگ ، به شب ، قصّه ، می گفت

  برخاسته ، کولاک ، درو ديوارکوفـت

  گرگ هم ، شنگولک بُـزبُزی می کوفت

   کاش باردگر، به کودکيم ، برمی گشتم

  بعد ازشکُـفتنی ، دوبــاره می فـسـُردم

  

  21 - نان و عسل ِعمه جان ، می خورديم

  - زان پس ، روپوش ، تـن می کـرديم

  - تو بـاغـچـه هـا ، آزاد می رمـيـديـم

  کجارفتی ؟ ! روز های لوس گشتنم ؟!

  با اسب چوبـی ، تاختـــن و رفـتـنـم ؟!

  

  22 - خـالـه هـَچی ، به رود ، رخـت می شست

  - مـمّد صـادق ، بامـشـو ، ماله ، ميکشيد

  غافل بوديم ، کوهه ؟ سنگه؟ د يواره ؟!

  به هر جا بود ، شلاغ زنان ، می تاخـتـيم

  خدا ! چه خوش بی هيچ غمی ، می ساختيم

  23 - شيـخ الاسـلام ، تامنـاجات می گـفـت

  - مشد رحيم ، لباده شو ، می پـوشـيـد

  - مشد آجلی ، بوزباششو ، می نوشيد

  ما خوش بوديم ، عروسی و خوشی باد

  فـرقی هم ندارد ، هـر چـه بـادا بــــــاد!

  24 - ملک نياز ، تفنگ به دوشش انداخت

  - اسب تاخته ، دشت ، پشت سرگـذاشت

  - همچون قرقی ، سر تپه ، دست ياخت

  دختران ، ازپس هر پنجره ، درتماشا

  درپس پنجره ه ا ش ، مناظری فريبـا

  25 - حـيـدر بابا ، عـروسی هـای روسـتـا

  - نو عروسان ، به دستشان ، از حـنـا

  - پرتاب سيب ، سوی عروس ، از بام

  نــگاه من ، هنوز هم درِ پی دخـتـرانش

  بسا ، به دل سخنهايی ، درسازعاشقانش

  26 - حيدر بابا ، پونه ی چشمه سـاران

  - خـيـار بـا خـربـزه هـای بـوسـتــان

  - آب نبات و آدامس ِ دست فروشان

  هنوز هم ، مانده از آن ، به کامم

  از دوران گــمـــشـــده يــاد دارم

  

  27 - دم ِ نوروز ، مرغ شب ، می خواند

  - نامزدی ، جوراب داماد ، می بـافـت

  - هر کسی هم ، شالشو ، می انداخت

  چه رسم زيبايی ! است شال انداختن !

  عيــــدی داماد ، به شـالـش ، بـسـتـن

  

  28 - شالی خواسته ، به خانه ، بس گريسـتم

  - شـالـی گـرفـــتـه ، دور خويش بـسـتــم

  - دوان ، بـه بــام خانۀ غــلام ، رسـيــدم

  خاله فاطمه ، به شالم ، جوراب بست

  به ياد خان ننه ، چشم ، پراشک گشت

  

  29 - حـيدر بابا ، ميرز مـمّد و باغچه اش

  - ترش و شيرين ، انواع آ لـــوچه اش

  - تزئين کرده نوعروسی ، تاغچه اش

  رديف شده ، صحنه ها ، در رف ديدگانم

  خيمـه زده ، همگان ، در صف خاطراتم

  30 - عيد نوروز ، مَلات ، ز ِگِل ، می سازند

  - نـقــشــی زده ، اتـاق را ، مــيــزيـبــنـد

  - به تاقچه اش ، چيـدنـيـهـا ، مـی چيـنند

  آرايش دختران ، نوعروسـان

  هوس آرَد ، مادران شويشان

  31 - مسافری از باکـو با صـحبـتـش

  - شيـر گـاو و کـره ، باخامه اش

  - خوردنيهای شب چارشنبه اش

  سر دهند دختران :" آتيل ، ماتيل ،چرشنبه"

  چـو آيــنه ، بـخـتـم وا کـن " چــرشــنــبــه "

  32 - بـه تـخم مـرغ ، نـقـشـی زيـبا ، مـی زديم

  - به هم زده ، شکسته ، پوست می کنـديـم

  - از بازی کردن ، مگر ، سير می شديم ؟!

  علـی بــه مــن ، اسباب بازی می داد

  رضا به من ، گل چيده ، هديه می داد

  33 - نوروز عـلی ، به خـرمن ، وَل رانان

  - گـاهی هم ، با پارو، کاه ، پاروکنان

  - ازکوهستان ، سگی ، عــوعــوکنان

   آنوقت ديدی ، الاغ ها، بی حرکت ، ايستاد

  سوی کوه خيره شده ، گوش ها ، تيزاند

  34 - شبـانـگـهـان ، تا گّّـّله ، می رسـيد ند

  - کُرّه ها را ، گوشه ای ، مـی بـستند

  - تا روستا ، از گُِّّله ، خلـوت مـی شـد

  با کُرّه های بی پالان ، می تاختـيـم

  گلايه ها را پشت سر، نهـــــــــاديم

  35 - شـــب بــهـــار و رود و شُــرشُــر آب

  - صدای غلـتيدن سـنگ ، بـه ســيـلاب

  - چشمان گرگ ، به تاريکی ، شب تاب

  با ديدن گرگ ، سگان ، هــــم آواز

  گرگ هم از خوف سگان ، گريـزان

  36 - شـب زمـسـتـان و ســرمــای آن

  - روستايی و مسکن و مَاٴوايشان

  - بخـاری و شعـله و هيمه هاشان

  شبچره هاش ، گردو و سنجد بود

  فـضـا ، پرازهمهمه و خـنده بـود

  

  37 - پسرخاله ، شجا ، ازباکوبرگشته بود

  - به همـراهـش ، سوغاتی آورده بـود

  - سماورو صحبتش ، به بام آماده بود

  - يادم هست ، مـردی بـلند قـامـت بـود

  از بخت بد ، عروسيش ، عزا شد

  بـخـت سفـيد نـه نـه قيز ، فـدا شد

  38 - حيدر بابا ، نه نه قيزو چـشمانش

  - دل نشين بود ، رخشنده وگفتارش

  - ترکی گفتم ، بخوانـنـد ، ايـشـانش

  تا بدانند ، باقی ، فقط يک نام است

  از نيک و بد ، مزه ای به کام است

  39 - بَدو ِ بهار بود و مهر ، تـابـان

  - بچه ده ، با برف ، بازی کـنان

  - پارو چيان ، برف ، پارو کنان

  روح من ، کنون ، گويی در آنجاسـت

  مثل کبکی ، مانده ، بين بـرفـهاست

  

  40 - مادر بزرگ ، به بافت ِ فرش و کـتـان

  - از پس ابر ، خورشيد ، دامن کـشـان

  - پير گشته است ، گرگ ، دندان کشان

  - سـوری هـم ، بـرخـاسـته ، شــتـابـان

  سر بالايی را ، پشت سر گـذا شـته

  ظروف شير ، لبريز وسرريز شده

  41 - خجّه سلطان ، عمه ، خشـم می کرد

  - پسر عمو ، ملا باقر ، قهـر می کرد

  - تنور روشن ، به خانه ، دود می کرد

  کتری چای ، روی تنور ، می جوشيد

  گندم تف داده ، روساج ، می رقصيـد

  42 - هر چه که مانده بود ، به جاليزها

  - جـاروکــنــان ، آخــر پـائــيــزهــا

  - همه جای خانه را، پُرمی کرديم

  - کدوی تنبل ، به تنور ، می پختيم

  کدو را خورده ، تخمه هاش شکستيم

  از پُر خوری ، نزديک بود ، بتـرکـيـم

  43 - ميوه فروش وقتی ، می آمد از وَرزَقــان

  - روستا را، پرمی کرد ، هياهوی کود کان

  - تا خبراز ماجرا ، می رسيد ، گوشمـــان

  شلاغ کوبان ، قشقرق ، می کرديم

  گـنـدم داده ، گـلابـی مـی خـريـديــم

  44 - شبانگهـان ، به رودخانه ، راهيش

  - ميرزا تقی و مـن و هـمــراهــيــش

  - نگاه من ، مهبوت اين صحنـه اش

  - ماه ، که غرق گشته درون سيـلش

  - ديديم ، ناگه ، آن سوی باغچه اش

  - درخشش شبـيه بـه چـشـم گـرگـش

  گفتيم : ای وای ، گرگه ، فوری برگشتيـم

  نفهميديم ، که کِی ؟ گردنـه را ، رد کرديم

  

  45 - حيدر بـابـا ، درخـتان ، قـد کشـيـدنـد

  - امّا ، افسوس ، جوانانت ، پيرگشتند

  - ميشهايت ، نحـيـف و لاغـر گشتند

  سايه گشت وغروب شد وشب رسيد

  در سياهی ، چشمان گرگ ، درخشيد

  

  46 - شنيده ام ، نورخدا ، تابـــــان است

  - آب ، زشير مسجد ش ، روان است

  - بـه بود آب ، اهالی در رفـــاه اسـت

  دست و بازوی منصورخان ، سلامت

  هرجا که هست ، خدا ، با او ياراست

  

  47 - حيدربابا ، ملا ابراهيم ، هست يا نه ؟

  - مکتــــب درس او، بـــجاست يا نه ؟

  - به وقت خرمن ، بسته مکتب ، يا نه ؟

  سلامی ازمن به آخوندش ، رســان

  ســــلام توٲم بــا ادب ، والســــلام

  

  48 - خجه سلطان ، عمه ، به تبريزرفته است

  - اما چه تبريــز؟! رفته ، برنگشته اســت

  - فرزند ، چاره ی ما هم ،ره برگشت است

  پدر مرد و خانـــه خــــراب گشـــتيم

  همچون ميشی ، سرايمان گم کرديـم

  به دست ناخودی ، دوشيده گشتيم

  

  49 - حيــدر بابا ، دنيــا يکســر دروغ است

  - ارثــيـــه ی ســليـــمان و نوح اســــت

  - مـــردانی را که خــود زايــيــده اســـت

  - بی اســتثنا ، به درد انداختــــه اســـت

  به هرکسی ، هر آنچه را که داده است

  بی کم وکاست ، زوی بستانــــده است

  ازافــلاطــون ، جز نامی نمانــده است

  50 - حيدربابا ، ياران روی گـردانـد نـد

  - به نيمه راهان ، تنهايم ، گزاردند

  - چــراغهايم ، همه ، خـــاموشاند ند

  چه بد هنگام ، غروب گشت وشام شد

  به چشم من ، دنيا ، خرابه ی شـام شد

  51 – با پسرعم ، شبی ، به قبچاق شديم

  - زير مهتاب ، اسبانمان تاختيـــــــم

  - کوههارا ، پشت سر، گذاشتيــــــــم

  

  مش ممی خان ، اسبش را ، جولاند

  از تفنگش ، تيری را هم ، چکانـد

  52- حيدربابا ، برکه تار ، با دره هاش

  - خشگناب و پيــچ و تاب راههــاش

  - کنون گشته اردوگه کبکهـــــــــاش

  ازآن به بعد ، زادگاه و ديارمــــا ن

  پی بگيريم ، صحبت سرزمين مان

  53 - به روز بد ، خشگنابو ، کی انداخـت ؟

  - از ساداتش ، که رفته و کـی برجاست ؟

  - خريـــدار خانــــه غفــــار ، کجاست ؟

  چشمه ، بازهم ، برکه رو پر می کند؟

  يا خشکيده ، باغچه ها ، می پژمرد ؟

  54 – آ مير غفار، سرور سادات بـود

  - شکارشاهانه او يــــاد ، بـــــود

  - به کام هر جوانمردی شهد بود

  - به کام نامرد ان چون زهر بود

  به راه حق مظلومان ، غرُنــده

  به ظالمان ، چون شمشير، برنده

  55 – مردی بلند قامت ، دايی مصطـفـی

  - تنومند و ريشو همچون تولسـتوی

  - می کرد ، هرعزايی را ، عروسی

  حيثيت و آبروی خشگنـــــاب

  به هرمجلس ، به سان يک آفتاب

  56 - مجد السادات ، چون باغها، خندان بود

  - وز غيرتش ، بسان رعد ، غران بــود

  - به کام وی ، سخن ، آب روان بـــــــود

  درکش شگرف ، جبين اوهم بلند

  چشمان وی درخشان و سبز رنگ

  57 – پدر، مهمان نواز و سفره اش ، بـاز

  - درره ياری به مرد م ، پيشـــــــتاز

  - از زيبايـان عالم ، آخرين ، يادگـــار

  بعد وی ، ياران ، ره ، کج کردند

  چشم وچراغ محبت ، فوت کردند

  58 – ميرصالح و بس نابجا ، گفتـــارش

  - ميرعزيزوبس ديدنی ، تعـــزيه اش

  - ميرممد وقرزدنها ، قهـــــر کردنش

  گفتنش ، کنون ، به قصه ای ، مانده است

  گذشت و رفت ، ردی ازآن ، نمانــده ست

  59 – مير عبدول ، با آينــــه ای ، خود آراست

  - توجهات دگرانش ، به خود ، جلب ساخت

  - دوچشم را هم ، زفرازدروديوار، چرانـد

  دوربين شاه عباس ، يادش بخير

  دورخوش خشگناب ، يادش بخير

  60 – عمه ستاره ، تا کـلـوچـه مـی پـخـت

  - ميرقادر، ناگه ، يـکـی را می قـاپـيـد

  پس ازخوردن ، چو کره ای می تازيد

  بس خنده داربود ، قاپيدن کلوچـــه

  کتک ها ، نوش کردن ، دست ِعمه

  61 – حيدربابا ، آميرحيدر ، چه می کند ؟

  - يقين ، باز ، سماورش می جوشد ؟

  - از پيريش ، با فک زيرين ، جَوَد ؟

  گوش سنگين ، چشمان اوبه گود ا ست

  برسرعمه جان ، حافظه ای نمانده ست

  62- مير عبدول ، تا زبان ، باز می کرد

  - عمـه خانم ، ادايش ، درمــی آورد

  - ملک خانم ، از کوره ، درمی آمد

  جد لها شان را با شوخی ، آميختنــــد

  پس از شامی ، سرگزارده ، خوابيد نـد

  63- فضّه خانم ، تک گل خشگناب بود

  - آميريحيی ، بازوی دخترعــــم بود

  - رخساره هم ، هنروری دردانه بود

  سيد حسين ، ادای ميرصالح ، درمی آورد

  آميرجعفرهم ، زخشم بر سرغيرت آمـــد

  64 – رمه داران ، سحرگهان شد ، عيــان

  - ميش و بره ، هماهنگ ، آوازشـــان

  - عمـه هم به تيماربـــرۀ نوزاد شـــان

  

  دود تنورها ، زبام ، می رفت تاآسمان

  بوی خوشی داشت ، نان تازه و داغ

  65 – کبوتــــــران ، دستــه دستــه ، به پــرواز

  - همره با آفتــــاب ، پرده زربـــاف ، بــــاز

  زان بعد ، هرکسی هم ، درپی کسب و کار

  روز، تا شد بلند ، فرکوه ،فزونتر

  طبيعت و زيبايی ا ش ، جــوانتر

  66- حيـــدربابا،هنگام عبـوراز کــــوهــها

  - کلاهی برفکين ، بر سرو بر قلّــه ها

  - می پيــمايد ، شبانه ، کاروان ، راهها

  - چــه در تهرانــم وکاشــان ، يا هرجا

  از دوردستها ، به تماشايش ، نشسـتم

  با بال خــيال آمــدم وپيـشـی گـــرفــتم

  67- کاش ، بار دگــر ، بالاتــر مــی رفتــم

  به قـــلّۀ « دام قيـــه » مــی رســيــدم

  زانچه رفته برســرش ، آگه می شـدم

  همــراه برفــهايش ، می گـريســتــم

  به دلهای يخ زده ، از دسـت سرما

  حــرارتـــی دوبـاره ، مــی دمــيــدم

  68- حيدر بابا ، غنچهٴ گل خنـدان اســت

  افسوس ، غـذای دل ،خـوناب اســت

  زندگــی هم بسان يک زنــدان اســت

  ندانستم ، چه هــــا ، آمد ، بر سر ؟!

  کسی کو؟ تا گشايد ، درب اين زندان ؟!

  کسی کو؟ تا رهاند ، خويشتن از آن ؟!

  

  69- حيدر بابا، آسمان ها، تيره گون است

  روزهـامان ، يکسر ، بد شگون اسـت

  آنکه بر هجر، نهد سر، واﮊگون است

  نيکــی را ، زدستمان ، ســتانــدنــد

  چه خوب ! به روز بدمان، نشاندند

  

  70- از فـلک پـير ، يکی نيست ؟ بـپـرسد؟

  چه می خواهد؟ ز دامی که نهاده ست؟

  اَلـَک، کجا؟جای عبور يک ستاره است؟

  به هــم ريــزد ، هر آنچــه بر زمــين اســت

  زيروزبر، دامی، که شيطان در کمين است

  

  71 - اگـر کـه بـال پــروازی ، بَــرَم بـــــــود

  - اگـر بـاد شـتـابـان ، هــمــرهــم بــــود

  - بــا سيلی که ازکوهی ، سـرازيـر اسـت

  - هـم پـيـمـان و هــم آغــوش مــن بــود

  - با تبارم ، که کنون ، دور است ، ز من

  - بار ديگر ، هَمدَمَـم ، هـم گـريـه ام بـود

  کاش ، می ديدم ، بانی هجران ، کيست؟

  از ديـارم ، کـه رفـتـه يا کـه بـا قـيـسـت ؟

  

  72 - بشنــو! ، حيدر بابا، ايـن آواز مــن

  - بگردان ، سوی آسمان ، فرياد مـن

  - اگر که در قفس ، حتی، جـُغدی ست

  - نباشد تنگ ، زندانش ، به سان مـن

  ببين ، اينجا ، کنون ، شيری به بند است

  پيامش هم ، به انسان های بی رحم است

  73 - حيدر بابا ، خون غيرتـــت ، جــوشــان

  - عـقـابـانـی ، ز تـو ، خـيـزان و پــــرّان

  - سنگ هايی را ، که غلتانند و رقصان

  بر خيز و همّتم ، آنجا ، ببين

  از آنجا ، قامتم ، بردار ، بين

  

  74 - حيدر بابا ، شبانگه ، دُرنا ، در گذار

  - چشم کور اُوغلی ، به تاريکی ، باز

  - بُرّان و غـُـرّان ، با اسـب تـيـز پــای

  من ، ز اينجا ، نرسم به مقصـود

  تا وصل عِيوَض ، نخواهم غـنود

  

  75 - حيدر بابا ، مردان مرد ، به زايان

  - پـوزه ی نـا مـردمـانش ، بـتـابان

  - به گردنه ها ، خفه ساز ، گـرگـان

  تا برّه ها ، به آرامـی ، بـچـرّ نـد

  ميش ها هم ، با دُ مِشان برقصند

  76 - حيدر بابا ، به دل ، همواره ، شاداب

  - تـا دنـيـا هسـت ، کـامـت ، کـامـيــــاب

  - رهـگـذرانـت ، جــمـلـــگی ، آشــــنــا

  بگو ، فرزند شـاعـرم ، شـهريـار

  عمريست ، می کند ،غم را، تلنبا ر

  77 – حيدر بابا، آمـــده ام ، ديـدار را تـازه کنـــم

  باردگر، درآغوشت ، غنوده وخـــواب روم

  ازآنچه که بنام عمر، گذشته است ، برسرم

  تعقيب کرده ، شايد ، به آن ، اينجا ، برسم

  به کودکيم بگويم ، باز به ما گذر کن

  از دور خـوش کودکی ام ، يــاد کن

  باردگر، چهـره گريان مرا ، شاد کن

  78 – حيدر بابا ، کشــان کشـــان ، آوردی

  به خـــانه و کاشا نه ام ، رسانـــــدی

  يوسفی که ، به کودکيش ، گم کردی

  يعقوب پير، من گم گشته ات را، يافتی

  تعقيب کنان ، از کام گرگ ، رهانــــدی

  

  79 – کاروان ، زينجا ، دگرکوچيده است

  شربت هجران خود ، نوشيده است

  عمر مارا هم ، به يغما ، برده است

  به راهی گشته است ، راهی ، که برگشتی ندارد

  جز غبارش ، روی خاروسنگـــــــها، ردی ندارد

  

  80 – خاطراتی را ، که شيرينند ، اينجا خفته اند

  کنون ، با سنگهاشان ، سر به سرگشته اند

  سنگهای آشنـــا يی ، ناگهــان ، انداخته اند

  با نگاه من ، برخاسته ، می نگرنـد

  آتش ، به دلها ، زده ، بازمی خوابند

  

  81 – رد رفتـــگان ، در اينجا ، باقی است

  خانم ننه ، رخت سپيدش ، به تن است

  هرجـا روم ، باز به دنبا ل من ، است

  فرزند: آمدي؟! پس چرا ؟ ديرآمدي؟

  صبر من ، لبريز، تو هم چه پيرآمدی

  82 - قبيله ما ن ، اينجا ، بوده ، اجا قـش

  اکنون شده ، پرنده وچرنده ، آشيانش

  وقت غروب ، خا مو ش ، هر چراغش

  **( وبلده ليس لها انيس)

  **(الااليعا فيروالاالعيس)

  83 – آسيا ب روزگــــاران ، چرخــان است

  خلايق هم ، به دندانش ، گـردان است

  ببين ، بشر، چه سان خود فريب است

  رنگی ز ِ شادی ، به چهـره دارد

  گور خودش ديده ، به رُخ نيارَد

  84 – استـــخوان رفتگان ، آرد شـــده

  از جان بدربردگانش ، مات شــده

  ملا ابراهيم ، آب شده آخر شــده

  شيخ الاسلام ، چه قبراق مانده است

  نوروز علی ، رفته و برنگشته است

  85 – پا به سنان ، هفتاد کفن ، پوساندند

  جوانان ، از غم دنيا ، خــــــزاند ند

  دختران وعروسان را، پيرانـــد ند

  رخشنده را دست نوه ، به دستش

  ننه قيز، هم ، داماد يا عروسش

  شکرخدا ، باردگرفرصت ديدارشد ازرفتگان ، گم شد گان ، يــــاد شد

  قهر هم اگر بوديم ، نوبت آشتی ، شد

  باردگر، ديدارمان ، بسته به سرنوشت است

  به باقی عمرمـــــانده ، آيا فرصتــی هست؟!

  

  86 – در اين بامها ، خط و خطوط ، کشيده ايم

  به ايام کودکيمان ، بازيها ، کــــــرده ايم

  وقت بازی ، گه برده ، گه ، باختـــــه ايم

  بچه ، به ناچيزی ، چگونه ، شاد است ؟

  اينــــک ، غمها ما ن ، قد يک دنيــا ست

  

  87 – به اين طويله ، گاومــان ، می زاييـــــد

  خانم ننه هم ، گاوهارا ، می دوشـــــيد

  بوی مادر ، از دروديوارآن ، می باريد

  می گرفتــم ، گوســـاله را، درنـــرود

  می گفت : ببين ، ظرف شير، سرنرود

  88 – اينجا ، ميادين خيـــال ، عريضنــــد

  سنگ وکوهش ،همه ، با ما انيسنـد

  به محض ديدنم ، حيدربابا ، صدازد :

  اين چه صدايی است ؟ ره انداخته ای ؟

  بيا ، ببينم ، خود ، کجــــا ، مانده اي؟

  89 – چه بسياری ، ازاين رود ، گذر کرده ايم

  از اين چشمه ، اب خنک ، نوشـــيده ايم

  به يونجه زارش ، کِشته ، برداشــته ايم

  جه روزهايی ، سربسر بزغاله ، می گذاشتم

  چه روزهايی ، غرق ِ بازيگــوشيها بــودم

  90 – به سالی ، خانم ننه م ، بيمار می بود

  زمستانش ، همه ، باد و کولاک بود

  زمستان هم سرآمد ، سيل و باران بود

  بارمان را بسته بود يم تا ره بيفتيم

  ازبيم سيل ، مجبور به برگشت شديم

  91 – بهـاران بود ، ماهم زير باران

  درانتظار ، تا بَند گردد ، باران

  کی قادر است ، درافـتد ، باسيلاب

  بالاکيشی ، قايقچی مان آمده بود

  به قهوه خانه اماميه ، مانده بود

  92 – دراين خرمن ، بازيها ، کرده ايم

  چون مورچگان ، گرد هم ، آمد ه ايم

  نرم نرمک ، به باغچه ها ، خزيد ه ايم

  از شاخه های درختانش ، کند ه ايم

  از بيم "قوروقچی" اش ، لرزيد ه ايم

  

  93 – به اين باغچه ، سبزی آش ، می کا شتيــم

  مدام ، به پاش ، آب ، روان ، می داشتيــم

  تا سبزمی شد ، چيد ه ، به آش می ريختيم

  سبزی آشش ، ازقاشق ، آويزان

  به گفتنش ، آب ازدهانت ، روان

  

  94 – مکتب بجاست ، بجه ها ، درس می گيرند

  می نويسنــد ، پاک می کننـد ، می لــــيسند

  ملا ابراهيم ، باخان و مانش ، باقينــــــــــد

  اما ، زياران ما ، اکنون ، کسی پيدا نيست

  به جمع اين بچه ها، يکی به يــاد ما نيست

  95 – به ابن مکتب ، ازشهد شعر، چشيده ام

  از کام آخوند ، گرفتـه ، قورت داده ام

  گاه ، آخوند هم ، د ست انداختــــــه ام

  سر درد دارم ، گفتـــــم و دررفته ام

  تو باغچه ها ، از ديد ، دور گشته ام

  96 – آخر درس ، زمکتب ، وقت برون گشتن

  به همديگر، سيخونک ، نواختن وتاختــن

  هرچه که بود ، بين راه ، سرنگون کردن

  بچه نگو ، افسارگسيخته ، گاو بگو

  يکی که نه ، سی تا ، گوساله بگو

  97 – گفتم : فرزند ، به ممد حسن ، چه رفته؟

  معلوم گشت ، آخر، بيچاره ، مُِِـــــــرده

  نگو ، فقط ، بيچــاره ، خون دماغ شده

  با وزش بادی ، می بينی ، ممــــــد حسن نيست

  اينجا ، يکی ، بند آورد ، خون از دماغ ، نيست

  98 – ملک نياز، رفتــــه و گــــم گشتــــه اســـــت

  ميراصلان هم ، به سکته ای ، خفتـه اســــت

  هرکسی هم ، شکسته وکُنجی ، کِزکرده است

  مردمان ، ازغم نـــــان درمانده است هر کسی هم ، درفکر جان مانده است

  99 – روستايی بيچاره ، به خانه اش ، چراغ ، نـيست

  چگونه است ، برق داران ، به فکرديگران نيست

  آنکه بايد ، بفهمد ،در جمع اربــا بــان ، نيــــست

  آخر، يکی ، بگويد ، چيست ؟ گناه اين مردمان

  خواهم ، گيرد ، دامانشان ، آه اين مظلومــــان

  

  100 – هرکه ، خريد زهرچه ، گرانتر کرد ، قيمتش

  ارزانتراز هرچه ، فقط ، دهقان ودسترنجـش

  اجرتِ داشت ، کمتراز کاشـــت وبرداشتـــش

  بچۀِِّّ ده ، به ناچار به راهسازی می رود

  شايد که آنجا ، به قند ، دستـــــش برسد

  101– روستايی ، دنيا را چون عروس ، زيبد

  اما ، به رختش ، پينه رو پينــه ، دوزد

  خلق را ، آرا سته ، خود ، بی رخت ، سوزد

  هنوز هم ، روسری شان ، کربـــاس است

  جای پوشاک زمستانۀ او ، عريـا ن است

 102 – باربران ، ازينجا ، باچاهارپا ، بـَرده اند

  زين خرابه ، الاغ ها ، بارشان بـُرده اند

  بانعمت ، همه جای خانه را پـُرکرده اند

  چشم ياری ، اگر داشتی ، کس ، دريغ نداشت

  نوش دارو هم ، اگر خواستی ، دريغ نداشت

  103- اينک بشر، مثـل گـرگ گرسـنه اسـت

  چشم دوخته ، پی فرصت ، کمين است

  تا ببينند ، کدام يکی ، ضعيف اسـت

  تا بريزند ، تـــــکـّه و پـاره اش کـنـند

  هرکدامش ، تکه ای ازآن ِخود کنـــند

 104- به اين سينه کشها ، برّه ، می چرانـد يم

  سُرنخورند ، مثل شهاب ، هردَم می شمرديم

  هر برّه ای که ، در پی اش بود ، عقـــــــاب

  به زيرسنگی ، برده ، از خطرها رهانديم

  عقاب نگو، گويی ، يک گـُـــراز است

  گرگ در انديشه ، که آن ، شبان است

  105 – به اين مزرع ، رفته ، نهان گشته ايم

  نخود هارا ، بابُته ، برآتش ، تفتيده ايم

  مراد مان ، به شادی وخنده ها، رسيده ايم

  مردم هم به خند د و برمُرادش ، رسد

  تمامی جراحتها ، بهبودی ، پذيــــــرد

  106 – حيدر بابا ، دردل ، لبريزازگنجينه ای

  وديعه ای ، قد کوه ، سرشارازخزينه ای

  بس ، برازنده ات ، به بودِ اين سينه ای

  هم صحبتی ، چون کوهستان ، داری

  با کوهـــها ، به آسمـا ن ، سرسا يی

  

  107 – ديدی ؟ که ازکجا ؟ تورا ، آوازکردم

  تو هم ، بگـــــردان به جهان ، آوازم

  وليکن ، کردی ، زمگس ، سيمرغم

  تا پر پرواز دادی ، به بـــاد

  او هم داد ، پاسخم ، به آواز

  

  108 – حيدر بابا ، ترا ، وطن دانســـته ام

  وطن گفتـــه ، سويت ، روآورده ام

  به ديدارت ، سرشکم را ، شسته ام

  کنون ، می فهمم ، غم غربت ، ازتوست

  شربت تلخ و زندان تاريک ، ازتوست

  109 – کسی نماند ، تا به ما سبيلش را نتابد

  زيرزيرکی برای ما ، دوز وکلک نسازد

  پيدا نبود مــــردی ، ا زما ، جانب دارد

  شياطين را ، درآغوشت ، گردانـدی

  انسانهارا هم ، زير پا ، لهـــــاندی

  110 – ديوارتا قد کشيد ، رنــگ آفتاب ند يد يـم

  شد تارتر ، زندان ، هــمديگررا ، نديد يم

  لامپايمان را ، اوج روزش ، فوت نکرديم

  سيل آمد و خانه ما ، از آب ، چون برکه گشت

  خانه بس بيچارگان ، بَدَل به يک خرابه گشت

  111 – در ابتدا ، ازمن ، استقـبال کردی

  اما بعـد ، درکارم ، اخـلال کردی

  به ظـّن خود ، استاد ، اغفال کردی

  عيبی نيست ، عمر، دايم ، درگذاراست

  زمستان تا سرآيد ، زغـال روسياه است

  112 – راهم ، درامتـداد جاده محبت بود

  تمام حرفهايم ، اراده حقيـقت بود

  رسالتی که محبت ، دوشم نهاده بود

  ورنه ، با هيچ کس ، درمن ،غـَـــَرض نيست

  سياست نامی ، دروجود من ، مَـَرض نيست

  113 – حق چه گويد؟ ! با ظلم همـره نشويـد

  به جای نور ، داخل ظـلمت ، نشويــد

  بدست چرخ ، چون فرفره ، گم نشويد

  ديديد ، که ظلم ، جه بـــــی بنياد ، بــود؟!

  چيزی اگر داد ، دست ِ ستاندنش، بازبود؟!

  114- شيطان ، کنون قبله مان ، چرخانده است

  يک يک ، مارا ، زراه حق ، گردانده است

  به چشمه پرازماری ، ره ، نشان داده است

  منت هم گذارد ، جويتان ، رود است ، کنون

  خود آگيهم ، آبها ، چون زهـــراست ، کنون

  

  115 – حيدر بابا ، از شکوه کردنها ، چه حاصل؟

  خانه ظلم می شود ، با صبروتحمل ، زايل

  درويش مسلکان هم ، براستقامت ، مايل

  بيا تا عزم سوی دشت همواران ، کنيم

  بارديگر ، بحث محبت ، زنو،آغاز کنـيم

  116 – باز، کودکان ، همساز وهمدل باشد

  زمستان تا سرآيد ، بهاردرره باشد

  چمن ورود ، پُرغاز و اردک و باشد

  با ديدنش ، زشادی ، ماهم به پروازدرآييم

  باردگر، بال وپــَــر شکسته مان بگشاييم

  117 – ازاين باغچه ، آلوچه هــا ، می کَند يـم

  بهرزمستان ، در بام ، پهــن ميکرديم

  با دروغ ، برای خشکاندن و جابجايش

  به پشت بام رفته ،از آن ، می خورديم

  ذخيره زمستان ، به تابستان ، خورده ايم

  برسرخلـق خدا ، کلی منّت ، گزارده ايم

  118 – خانه ها برجای ، وليکن بی صاحبـخا نه اند

  هراجاقی را ، از آتش ، زبُن ، کورانــده اند

  بيش وکم، باقی ، نامی ، زآنان ، که رفته اند

  صحبتی ازما ، بر جای خواهد بود؟ ، امان

  کدامينش زما ، يادی ، خواهد کرد؟ ، امان

  119 – بعـد ما ، کرسی ها و صحبتها ، به دورش

  در قصه ها ی روســــتا ، گفت وشنــود ش

  صحبت های شيرين ، اززبان مادربزرگش

  حيدر بابا ، پايش را ، به صحبتها کشاند

  همچو می ، چشمان ازو، خمارآلود ، ماند

  120 – عاشقی با ساز خود ، خوش سروده است :

  مهربان ونازنين ، ، زيبا رُخی بوده است

  کزعشق سوزانش ، سوخته دلی ، بوده است

  با سازوسوزی وگدازی ، شهرياری بوده است

  اگرکه آتش مهری ، کنون ، برجا نمــانده است

  وليکن ، آتش او، همچنان گــرم وروشن است

  فلک ، درگردش ، اما چرخ او، بی گردش است

  

  121 حيدربابا ، درختانت همه ، پربارباشد

  بعد ما ، برماند گا ران ، عشق باشد

  ازرفتگان ، برآيندگانش ، مشق باشد

  فرزند مان ، فرهنگ خود ، منکر نگردد

  به هرحرف دروغينی ، خريدار نـــگردد

  

نشاني مطلب در وبگاه روستاي كزج:
http://www.kazaj.com/find.php?item=1.26.44.fa
برگشت به اصل مطلب